ندای جوانی

صدای جوان روشنگر ایرانی

barati
تاریخ نشر : ۲۰-۰۴-۹۲
دستبندی : اردوهای جهادی
لینک کوتاه : nedaj.ir/?p=48

این خاطره نیز مربوط میشه به اردوهای جهادی دور دوم در منطقه پشت کوه شهرستان گلپایگان
محل اصلی اردو در روستان قرغن بود. یک روز در اواسط اردو که از روستای هنده برگشتم، هنوز کلاس های قرغن تموم نشده بود. کمی بیرون از مسجد منتظر موندم تا کلاس ها تموم بشه. وقتی کلاس ها تموم شد پسر بچه ای حدود ۱۲ یا ۱۳ ساله را به اسم هادی دیدم را که کتاب هایی در حوزه آی تی به همراه داشت. از دیدن این کتاب ها در دست هادی تعجب کردم و ازش پرسیدم که کتاب ها رو از کجا آورده و برای چی می خواد! کمی از من می ترسید و با استرس فراوون بهم گفت که یکی از خواهران مربی بهش داده و قرار شده بخونه. نمی دونم چی شد که حس معلمی ام در اون لحظه گل کرد و یه سوال ساده ازش پرسیدم و هادی به صورت صحیح توضیح داد. وقتی که هوش و توانایی هادی را دیدم بهش گفتم این کتاب ها چرت و پرته(!!!) و برای سن شما مناسب نیست بیا تا من برات توضیح بدم. بنده خدا گفت شما الان خسته اید باشه برای بعد ولی من اصرار کردم که الان مبانی سخت افزار کامپیوتر را به شکل ساده و قابل فهم بهت می گم. دیگه ترسش از من تموم شده بود و قبول کرد که بهش یاد بدم. یه تخته وایت برد توی حسینیه بود رفتیم اونجا و شروع کردم به آموزش مبانی سخت افزار.
اولش همه چیز خوب پیش می رفت و هادی با دقت به تمام مطالبی که براش می گفتم توجه می کرد و یاد می گرفت و اگه چیزی را متوجه نمی شد ازمن می پرسید. حدود نیم ساعت گذشت و چند سوال از مطالبی که براش گفته بودم رو پرسیدم. پاسخ های او درست بود و من رو ترغیب کرد که کمی مطالب را تخصصی تر براش توضیح بدم و رفتم سراغ اجزای ریز سخت افزار ها و انواع اونها را براش توضیح دادم. چون زمان کم بود و داشت کم کم غروب میشد مطالب را سریع براش می گفتم و دیگه ازش نمی پرسیدم که یاد گرفت یا نه و اون هم دیگه از من سوال نمی کرد. حدود یک ساعت همین طور براش می گفتم و اون هم فقط به من نگاه می کرد و سرش را به نشانه یادگرفتن مطالب تکون می داد. آخر های جلسه که شد دیدم خیلی تکون می خوره و دائم به حالت های چهار زانو و دو زانو میشینه و چهره اش کمی سرخ شده. به این حالت ها توجه نکردم وتمرکزم را بر آموزش گذاشتم! خلاصه تا جایی که حس می کردم براش مفیده توضیح دادم و گفتم تموم شد«این بود مبانی سخت افزار!»تا گفتم تموم شد گفت ممنون سریع رفت بیرون. من پیش خودم فکر کردم شاید چون دیر وقت شده عجله داشته و سریع رفته. خلاصه من هم خسته بودم و رفتم به دستشویی مسجد تا آبی به صورتم بزم. موقع شستن دست و صورتم صدای فردی را از درون دست شویی شنیدم که می گفت آخیییییییییییشششششش!!!!!
من هم که کافیه که با کوچیکترین سوژه ای بخندم، شروع کردم به خندیدن که ناگهان هادی از اون دستشویی بیرون اومد. خیلی خودم را خشک گرفتم و نخندیدم.
هادی لبخندی به لب داشت بهم گفت عمو میشه مطالب تخصصی که امروز گفتی رو فردا برام دوباره بگی!!!!! تازه فهمیدم چه ظلمی به این مرد کوچک کرده بودم و خدا رو شکر کردم که فقط مباحث سخت افزار بود و گرنه اگه می خواستم نرم افزار رو براش بگم بنده خدا می ترکید!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.