ندای جوانی

صدای جوان روشنگر ایرانی

barati
تاریخ نشر : ۲۰-۰۴-۹۲
دستبندی : اردوهای جهادی
لینک کوتاه : nedaj.ir/?p=42

دور دوم اردوهای جهادی که سال گذشته در منطقه پشت کوه شهرستان گلپایگان برگزار شد و خدا به من توفیق حضور داد.
محمد حسین عزتی و حسین اسکندری و من به عنوان برادران خادم به اردو رفته بودیم. به حمد الله برنامه های ادعیه در قسمت آقایون از همون روز اول فعال بود و هر روز صبح دعای عهد را می خوندیم. یه شب قرار شد با حضور خواهران زیارت عاشورا را بخونیم البته از روی صدای ضبط شده قاریان و مداحان صاحب نام کشوری. اون شب حسین اسکندری رفته بود خونشون و نبود. من بودم و محمد حسین. محمد حسین یه زیارت عاشورا تو گوشیش داشت و قرار شد اونو پخش کنیم. بعد از اینکه خواهران اومدند برنامه شروع شد. صاحب صدای زیارت عاشورا را که نمی شناختیم. فقط چیزی که از صدای ایشون مشخص بود این بود که بیشتر از ۱۰ کلمه در دقیقه از زیارت عاشورا نمی خوند من هم که حوصله نداشتم یواش بخونم یک صفحه از زیارت عاشورا را می خوندم و یه چرت کوچیک میزدم بعد از اینکه قاری به صفحه بعد می رسید دوباره صفحه بعدی را می خوندم. خلاصه من که از این دعا کلافه شده بودم. حدود۲۰ دقیقه که نیمی از دعا که قرائت شده بود یهو صدا قطع شد!(بعداً فهمیدیم فایل صدا ناقص بوده!)
من که توی چرت بودم یکباره چرتم پاره شد و محمد حسین با خنده گفت بخون! گفتم چی رو؟ گفت بقیه دعا رو! من هم که از همه جا بی خبر بودم و نمی دونستم از کجا باید بخونم. خلاصه محمد حسین هر طور بود خنده اش را کنترل کرد و محل دقیقش را از روی مفاتیح خودش بهم نشون داد و منم شروع کردم به خوندن! همین شروع کردم به خوندن محمد حسین از صدای داغون من خندش گرفت و من هم هم در حالت انفجاری از خنده به دعا خوندن ادامه دادم و با دست اشاره کردم برو بیرون! بنده خدا محمد حسین رفت بیرون و من هم با سرعت بسیار زیادی که حتی خودم نمی فهمیدم چی می خونم به خوندن ادامه دادم. محمد حسین بعد از اینکه خنده اش تموم شد اومد تو ولی تا اینکه چشمش به من خورد دوباره خندید و من هم در حالت خنده قرار گرفتم و دوباره اشاره کردم که بره بیرون. خلاصه به ترتیبی بود من بقیه دعا را خوندم(فکر کنم حدود ۲ دقیقه نیمه دوم زیارت عاشورا خوندم!!!). جاتون خالی بود تا صبح داشتیم به این موضوع می خندیدیم. روز بعد قضیه را برای حسین تعریف کردیم و اون هم کلی به ما خندید. محمد حسین در اواسط اردو مجبور شد برای دوره ای که برای مسئولین حوزه های بسیج دانشجویی برتر که در مشهد برگزار می شد اردو را ترک کنه. قرار شد شب چهارشنبه دعای توسل در مسجد قرائت بشه. حسین هم به من گفت بیا تا دعا را خودمون بخونیم و من نصف اولی را می خونم و تو نصف بعدیش را من هم که بعد از زیارت عاشورا اعتماد به نفس پیدا کرده بودم قبول کردم. یکی دو دور بعد از ظهر سه شنبه از روی دعای توسل خوندیم تا موقع خوندن سوتی ندیم. موعد قرائت دعا فرا رسید و جمع خواهران در مسجد حضور یافتند. حسین با کلی خواهش از من خواست تا نیمه اول دعا را بخونم تا اون تمرکز پیدا کنه برای نیمه دوم دعا. من ساده هم قبول کردم و شروع کردم به خوندن دعا. هنوز ب بسم الله را نگفته بودم که حسین شروع کرد به خندیدن و من هم در حالت انفجاری قرار گرفتم. یه کمی چپ چپ نگاهش کردم و اون هم با کلی تلاش جلوی خنده اش را گرفت و برای اینکه من نخندم رفت پشت سرم نشست. نزدیکی های نیمه دعا که شد اشاره کردم که بیا بقیه اش را بخون و اون هم دوباره زد زیر خنده و سرش را به علامت نه تکون داد!! من هم که نمی تونستم دعا را نصفه و نیمه رها کنم خوندن را ادامه دادم در حالی که دائم به حسین اشاره می کردم که بیا و بخون و اون هم می خندید و می گفت نه. خلاصه به هر ترتیبی بود دعا را تموم کردم. حسین هم تا صبح به خوندن من می خندید.
شب جمعه هم قرار شد که دعای کمیل برگزار بشه اما من و حسین روی گوشی دعای کمیل نداشتیم و حسین گفت دوباره خودمون می خونیم!! من گفتم هرگز! اگه بمیرم هم دیگه نمی خونم. خلاصه حسین کلی با هام حرف زد و قرار شد اگه خواهران دعای کمیل را نداشتند من بخونم. به یکی از مسئولین خواهران گفتم دعای کمیل دارید یا خودمون بخونیم و ایشون هم گفتند هر طور شده صدای دعای کمیل را پیدا می کنیم و شما فقط نخون!!!
خلاصه به لطف خواهران اون شب به خیر و خوشی برای من گذشت و قرار شد فردایاون شب که صبح جمعه باشه ، دعای ندبه برگزار بشه. دعای ندبه را من روی گوشیم داشتم و نگران نبودم. صبح جمعه که شد خواهران با تأخیری حدود ۲ ساعتی به مسجد اومدند و ما هم خیلی خسته بودیم و دیگه نمی تونستیم بیدار بمونیم. اول حسین دعای فرج را از روی گوشیش گذاشت پشت بلنگو و من هم داشتم دعای ندبه را روی گوشیم آماده می کردم. نیمه های دعای فرج گوشی حسین زنگ خورد و دعا قطع شد اما این بار با توجه به تجربیات گذشته من خندم نگرت و ادامه دعا را خوندم. دعای ندبه را از روی گوشیم گذاشتم و خودم از روی مفاتیح دعا را می خوندم. حسین که از اول دعا خوابش برد و من هم خواب و بیدار دعا را زمزمه می کردم تا اینکه دعا تموم شد و هیچ صدایی از طرف خواهران نیومد(معمولاً آخرش صلوات میفرستادند!) بعد از یکی دو ثانیه من صدای صلوات حسین را شنیدم که سرش را از زیر پتو بیرون آورده بود و داشت صلوات می فرستاد بعد از اینکه صدای حسین بلند شد خواهران نیز صلوات فرستاندند(فکر کنم اون ها هم خواب بودند!!!) بعدش هم حسین دوباره سرش را بردو زیر پتو و خوابید!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.