ندای جوانی

صدای جوان روشنگر ایرانی

استقرار پر دردسر

2086 بازدید
امین فراست
تاریخ نشر : ۱۰-۰۵-۹۲
لینک کوتاه : nedaj.ir/?p=150

امسال نيز خداوند توفيق داد که بار ديگر از اين مردگي کمي فارغ شويم و در کنار مردمي به سخاوت کوير چند صباحي را زندگي کنيم ،که بلکه از آنها درس زندگي و قناعت و رضا و ايمان و شجاعت و پشتکار و محبت و صفا و صميميت و هزاران صفت خوب را ياد بگيريم.

خدای متعال توفیق حضور در اردوهای جهادی میعاد و همچنین توفیق خدمت به مردم محروم روستاهای دورافتاده شهرستان چادگان را به من عطا فرمود و جهاد اکبر و جهاد اصغر هر دو با هم رو نصیبمون کرد. شاید چون گفتم جهاد اصغر تعجب کرده باشید اما عجله نکنید همه خاطراتشو براتون خواهم نوشت

اردوهای جهادی خاطرات تلخ و شیرین زیادی را برای همه جهادگرا داره که من هم تصمیم گرفتم از حالا خاطرات و اتفاق های شیرینی که برام افتاده را براتون بنویسم

اولین خاطره ای که میخوام براتون بنویسم مربوط میشه به اولین اتفاقی که در همون لحظه ورود به روستای ورباد که مرکز اسکانمون بود برام پیش اومد. حدودا ساعت 3 بعدازظهر روز پنجشنبه 06/04/92 وارد روستای ورباد شدیم. طبق برنامه ریزی قبلی قرار بود خواهران در مدرسه اون روستا اسکان پیدا کنند. طبق هماهنگی که از قبل شده بود رفتم کلید در مدرسه رو از یکی از اهالی روستا که خونشون دقیقا روبروی مدرسه بود بگیرم

میخواستم زنگه خونه رو بزنم دیدم زنگ نداره درحیاط هم باز بود با دستم چند تا ضربه زدم به در که ……….

چشمتون روز بد نبینه! یهو دو تا سگ سیاه و وحشی پارس کنان از خونه اومدن بیرون – منم دست و پامو گم کردمو سریع برگشتم دیدم برادرا ایستادن پشت منو دارن هر هر میخندن!!

مجددا با یکی از برادرا برگشتم به اون خونه دیدم صاحبخونه و چند نفر دیگه داشتن میدیدن که سگشون داره به ما پارس میکنه اما هیچ حرکتی از خودشون نشون نمیدادن !!

بالاخره کلیدو گرفتیم و در مدرسه رو برای خواهران باز کردیم

بعدش رفتیم مسجد روستا نمازمونو خوندیم و منتظر یه ناهار دلچسب و خوشمزه بودیم از آشپزهای محترم سراغ غذا رو گرفتیم گفتند ناهار آبدوغ خیاره تا آماده بشه یکم طول میکشه … نیم ساعت گذشت خبری نشد! یک ساعت گذشت خبری نشد! یک ساعت و نیم گذشت باز خبری نشد! برادرا و مخصوصا راننده مینی بوسی که بچه ها رو آورده بود به روستا شدیدا گرسنه بودند. به طوری که از فرط گرسنگی همشون کم کم از حالت نشستن ولو شدند و خوابشون برد. منم همچنان منتظر رسیدن غذا بودم…. تا دیدیم یه بشقاب میوه برامون فرستادند…. این بماند که راننده مینی بوس و همکارش که خواب بودند رو از خواب بیدار نکردیم و خودمون مشغول خوردن شدیم !! بعد که میوه ها رو خوردیم و هسته هاش داخل بشقاب بود گوشی همراه راننده عزیزمون زنگ خورد و بیدار شد که یکی از برادرا با سرعت بشقابو قایم کرد ولی از آنجایی که شکم برادرای محترم به جهت تلاش ها و فعالیت های زیادی که میکنن به آسونی پر نمیشه لذا این میوه ها به جایی از شکم برادرا نرسید. بالاخره پس از ساعت ها انتظار که فکر میکنم ساعت از 5 گذشته بود آبدوغ خیار از راه رسید ببخشید اشتباه شد آبدوغ – بله ناهار آبدوغ با نون بود خیار نداشت – یه ضرب المثلی بود که میگفت 12 روز اردوی جهادی که نکوست از ناهارش پیداست!!  آبدوغو خوردیم و تا چند ساعت خمار بودیم تا اونجایی که برادرای محترم برای نصب چادر محل اسکانشون به جای اینکه چادر رو داخل میله ها نصب کنند انداخته بودن روی میله هاااااا

از ناهار هم بگم که فکر میکنم اون روز بهترین ناهارو خوردیم چون روزای دیگه غذاهایی میخوردیم که ……

خاطره داره طولانی میشه همینو بگم که شانس آوردیم چادر پاره نشد آخه 500000تومن پولش بود !! (اینم قضیه داره)

این چادر رو که متعلق به هلال احمر بود یکی از برادرا از اونجا تهیه کرده بود وقتی اومد چادرو دید که بچه ها اشتباه نصب کرده بودن دو دستی زد تو سرشو گفت چکار کردین ؟؟؟؟؟؟  میدونین اگه این چادر پاره میشد 500000 تومن پولش بود این  سوژه شده بود برای بچه ها هر وقت میرفتن توی چادر میگفتن مواظب باشید چیزیش نشه 500000 تومن پولشه!!

انشالله ادامه خاطرات در قسمت های بعدی براتون می نویسم

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.