ندای جوانی

صدای جوان روشنگر ایرانی

جشن پتوی نظامی!

92 بازدید
barati
تاریخ نشر : ۱۵-۰۷-۹۲
لینک کوتاه : nedaj.ir/?p=228

جشن پتوی نظامی!

مهرماه سال 91 دوره ی عملی تکمیلی ویژه بسیجیان در شهر نجف آباد برگزار شد. از دانشگاه ما من بودم و حسین اسکندری و احسان خرمی و کلاً از شهرستان گلپایگان 12 نفر بودیم. قبل از اعزام تذکراتی در رابطه با مشکلات و سختی های اونجا بهمون داده بودند و تأکید کردند که موبایل و دوربین هم با خودمون نبریم، اما بهمون نگفته بودند که علاوه بر وسایل شخصی چه وسایل دیگه با خودمون ببریم. و ما فقط خوراکی با خودمون بردیم تا مبادا از گرسنگی بمیریم!!!

وقتی رسیدیم به اونجا به هر 12 نفر یه چادر نظامی می دادند که باید در محل های از قبل تعیین شده برپا می شد. چون ما هم شهری بودیم یک چادر گرفتیم و برپا کردیم . وقتی از فرط خستگی به داخل چادر رفتیم تا استراحت کنیم تازه متوجه شدیم که چراغ قوه نبردیم، خوشبختانه یکی از بچه ها یه چراغ قوه همراهش آورده بود اما خیلی کوچیک بود و میشه گفت قابل استفاده نبود و شبها هم داخل و خارج چادر ظلماتی میشد که برای اکثر بچه ها برای بار اول تجربه میشد. ما 5 شبانه روز اونجا بودیم و تمرینات سخت نظامی می دیدم و هر لحظه ی اون خاطره بود. یکی از خاطرات مربوط میشه به شب آخر اردو.

حسین چون بچه ی خوبی بود و در زمان کلاس های تئوری ارشد کلاس بود ما اون را بدون اینکه خودش بخواد مسئول ارشد چادر کردیم. شب آخر بعد از نماز مغرب و عشاء و صرف شام برای خوابیدن به چادر رفتیم و تصمیم گرفتیم برای بچه ها جشن پتو برگزار کنیم. ارشد چادر برای شروع کار انتخاب شد. چون فضای داخل چادر کاملاً تاریک ما از روی صدای حسین را پیدا کردیم  و 11 نفری شروع کردیم به ریختن چادر بر روی سرش. چون تاریک بود بچه ها به محلی که صدای حسین می اومد به طور شانسی ضربه می زدند اما حسین با زرنگی از زیر پتو ها بیرون اومد و بچه داشتند الکی پتو ها را کتک می زدند تا اینکه من متوجه این موضوع شدم و حسین را بغل کردم و زدمش زمین تا بچه ها بتونند جشن را ادامه بدند.همین که خواستم از زمین بلند بشم تا بچه ها پتو ها بریزند روی سرحسین، ناگهان صورتم داغ شد و چنان فریادی زدم که تمام بچه ها از ترس دست به سینه به بیرون چادر رفتند.

خاطرات بسیج دانشگاه پیام نور گلپایگان

حادثه به این قرار بود که چند تا از بچه ها با پوتین وارد چادر شده بودند و یکی از اونها لگدی به صورت من زد که از شدت ضربه اولش فکر می کردم که ضربه به بینی ام وارد شده و شکسته اما بعد از چند ثانیه که سوزش صورتم کمتر شد متوجه شدم که ضربه به لبم وارد شده و لبم از داخل پاره شده. فرد خاطی خوش را معرفی نکرد اما همگی می گفتند که کار اونها نبوده و حتی از ترس لو رفتن همگی پوتین های خودشون را سریع از پا در آوردند.

خلاصه از اون شب تصمیم گرفتم که دیگه برای هیچ کس جشن پتو برگزار نکنم.

امیدوارم برای شما هم درس عبرت بشه و دیگه از این جشن ها برگزار نکنید!

3 دیدگاه بر “جشن پتوی نظامی!”

  1. احسان خرمی گفت:

    یادش بخیر …
    با تمام سختی هایی که داشت واقعا خوش گذشت و خاطرات خوبی به همراه داشت…

  2. عزیزم واقعا حقت بوده. آه حسین گرفتت.
    من از جشن پتو بدم میاد اصلا خوشم نمیاد کسی با جشن پتو باهام شوخی کنه

    1. این که چیزی نبود. تعدادی از دوستان در موقعیت های دیگر به جای اینکه از مشت و لگد استفاده کنند از دسته جارو برای ضربه استفاده می کردند.
      کلاً من آدم مظلومی هستم.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتقالب وردپرس