ندای جوانی

صدای جوان روشنگر ایرانی

روشن
تاریخ نشر : ۱۷-۰۸-۹۲
لینک کوتاه : nedaj.ir/?p=6402

همزمان با رسیدن ماه محرم به یاد خاطره ای افتادم که توی دوران دانشگاه و تقریبا همین روزا اتفاق افتاد. سال 87 من ترم یک بودم وماه محرم توی دی ماه بود و مقارن با امتحانا. به همین خاطر هم یه جورایی مجبور بودیم بمونیم و درس بخونیم. گاهی شبا برای این که دیگه خیلی از حال و هوای محرم فاصله نگیریم به مسجد محل می رفتیم که هم نماز بخونیم و هم عزاداری کنیم. گاهی هم هیئات عزاداری از توی خیابونمون رد میشدن و ما با شنیدن صدای اونا، توی غربت احساس  تنهایی و دلتنگی بیشتری بهمون دست می داد. خلاصه یکی از روزای دهه اول محرم که ما حسابی درگیر کتابای قطور و امتحانای سخت( اون روزا تستی تشریحی بود) شده بودیم، یه دسته بزرگ عزاداری وارد خیابون ما شد و ما هم که بقول دوستان توی پارکینگ یه بنده خدایی چادر زده بودیم با بچه ها اومدیم جلوی در و با دیدن دسته عزا انگار که به یاد غم و غصه دوری و خستگی درس و دلتنگی و مصیبت عاشورا افتادیم بدجور ناراحت شدیم و همگی شروع به گریه کردن کردیم. یکی از دلتنگی خونه و خانواده  گریه می کرد و یکی هم به خاطر این که روزای عزاداری سید الشهدا رو باید پای کتاب و دفتر سر کنه. با حالی غریب و غصه دار تو خونه کز کرده بودیم که به طور کاملا بی سابقه ای زنگ خونمون به صدا دراومد و جالبتر این که یه زن خیلی خیلی مهربون برای ما از دسته عزاداری چندتا لیوان شیرکاکائو و چندتا کیکی گرفته بود و برای ما آورد. با وجودی که هیچ کس توی اون محله نمی دونست توی این خونه دانشجو زندگی می کنه. هنوز ده دقیقه از رفتن اون خانوم مهربون نگذشته بود که باز صدای زنگ بلند شد و این بار چندتا پسر بچه تقریبا ده ساله برامون 4 تا ظرف عدس پلوی نذری آوردن و این بار واقعا کرم آقا رو حس کردیم. اما این پایان ماجرا نبود و حدود یک ساعت بعد هم یکی از بچه ها که با دوستاش به امامزاده رفته بود از اونجا برامون یه ظرف قورمه سبزی نذری آورد. شاید بی انصافی باشه که لطف امام حسین و اهل بیتش رو تو روزای محرم در همین حد ببینیم اما همین که توی اون حال و روز تنهایی و غریب حس کردیم آقا حواسش به ما هم هست حس خوبی بهمون داد که تا امروز تو ذهنمون مونده

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.