ندای جوانی

صدای جوان روشنگر ایرانی

barati
تاریخ نشر : ۱۷-۱۰-۹۲
دستبندی : دانشگاه
لینک کوتاه : nedaj.ir/?p=344

مدتیه که خبری از خاطرات بچه ها نیست. میخواستم تا مدتی خاطره ننویسم اما دیدم این بخش از سایت داره خاک میخوره!

پس به امید اینکه شاهد بیان خاطرات خوش شما در دانشگاه باشیم، یه خاطره کوچیک براتون مینویسم:

محرم امسال بچه های حوزه تصمیم گرفتند در دهه اول محرم توی دانشگاه مراسم عزاداری برگزار کنند و در حاشیه مراسم از دانشجویان با چای پذیرایی کنند.

اتفاقاً اولین روزی که می خواستند عزاداری کنند من هم تو دانشگاه بودم. برای درست کردن چای، محلی رو نزدیک ساختمون وسط دانشگاه در نظر گرفته بودند و یه سماور بزرگ به همراه کپسول گاز هم تهیه کرده بودند.

بچه ها دست تنها بودند و من هم رفتم برای کمک. مشکل اولی که پیش روی ما بود رگلاتور کپسول بود که پیچ تنظیم گازش افتاده بود و یه سره شده بود. به هر نحوی که بود محسن با یه پیچی که فکر می کنم از چرخ های یه تریلی باز کرده بود مشکل رگلاتور رو موقتاً حل کرد.

شلنگ رو به سماور وصل کردیم ولی قسمت بالایی سماور رو روی تنه اصلی و اجاق اون نگذاشتیم تا از صحت سیستم گاز رسانی از کپسول به درون سماور مطمئن بشیم. گاز رو باز کردیدم و محسن کبریت رو روشن کرد و گرفت به طرف قسمت زیری سماور تا تستش کنه. خداییش خیلی ردیف بود. گاز از همه جای شیلنگ و کپسول بیرون می اومد به جز سوراخ های اجاق سماور!!!

خلاصه دوباره سیستم گاز رسانی رو از اول بستیم و خدا رو شکر این باز از جایی گاز نشتی نداشت.مخرن آب سماور رو روی اجاق سماور بستیم و آماده شدیم برای افتتاح!

همیشه اول کبریت رو روشن می کنند بعد گاز رو باز می کنند اما ما این برنامه رو به طور عکس انجام دادیم به این صورت که اول گاز رو باز کردیم و بعد من کبریت رو زدم اما چون باد می اومد کبریت خاموش شد و من دوباره کبریت رو روشن کردم و گرفتم زیر سماورو بعدشم بوووووووووووم!!!!!

چون گاز توی سماور جمع شده بود منفجر شد و صدای وحشتناکی داد، به طوری که تمامی دانشجویانی که توی محوطه دانشگاه بودند رو ترسوند.البته من هم خوش شانس بودم که سماور پر از آب بود و گرنه خود من هم به همراه سماور صدای بوووووووووم میدادم!

در پایان به یاد این قسمت از سریال شب های برره افتادم که شیر فرهاد تفنگ رو تبدیل به سماور کرد، بهتره که بقیه اش رو خودتون ببینید :

10 دیدگاه بر “شیر فرهاد دانشگاه هم شدیم”

  1. صوفی گفت:

    حمید جان خودت که بهتر میدونی خاطرات جهادی من قابل گفتن نیست
    ولی یادش بخیر اون روز تو دانشگاه اگه بمب ترکونده بودیم اون صدا رو نمیداد

  2. سجاد گفت:

    سلام
    حمید خاطره خوبی بود اما دوتا مطلب داشت
    1- چون نفری که تورا همراهی می کرد محسن بود این اتفاق( اول باز کردن گاز و بعد کبریت را روشن کردن) کمی طبیعی به نظر میرسدو قابل پیشبینی
    2- یه قسمت غلط املایی داری پیداش کن و اصلاحش کن(البته انشالله یه خاطره ای از غلط املایی نوشتن یکی از خاطراتم در آینده نه چندان دور خواهم نوشت)

    1. دو تا غلط املایی پیدا کردم! اما هنوز نمی دونم اون کلمه ایی که مد نظرت بوده رو اصلاح کردم یا نه!

      1. سجاد گفت:

        نه حمید جان هنوز اصلاح نکردی

  3. سلام
    شما هنوز فارغ التحصیل نشدید؟؟؟؟

    1. سلام
      من که ترم دوم سال تحصیلی 91-92 فارغ التحصیل شدم اما هنوز نتونستم فارغ الدانشگاه بشم(!!!)
      هر وقت فرصت کنم میرم دانشگاه و به بچه ها سر میزنم.

  4. سجاد گفت:

    طبق فیلم شیر فرهاد سماور را به اسلحه تبدیل کرد
    (نوشتی تفنگ را به اسلحه تبدیل کرد)

    1. سوتی جالبی بود خودش خاطره شد!

  5. jamali گفت:

    سلام
    اقای براتی بازم از خاطراتتون بذارید خیلی جالبن…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.

%u0637%u0631%u0627%u062D%u06CC %u0633%u0627%u06CC%u062A
طراحی سایتقالب وردپرسسئوسرویس و تعمیر کولر گازی