ندای جوانی

صدای جوان روشنگر ایرانی

داستان کوتاه

ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺍﻫﺎﻟﯽ ﺩﻩ ﺑﻪ اسم مراد به ﺻﺤﺮﺍ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺷﺐ ﺍﺯ ﻗﻀﺎ ﺣﯿﻮﺍﻧﯽ ﺑﻪ ﺍﻭ ﺣﻤﻠﻪ ﮐﺮﺩ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺩﺭﮔﯿﺮﯼ ﺳﺨﺖ ﺑﺎﻻﺧﺮﻩ ﺑﺮ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﻏﺎﻟﺐ ﺷﺪ ﻭ ﺁﻥ ﺭﺍ ﮐﺸﺖ ﻭ اﺯ ﺁﻥ ﺟﺎ ﮐﻪ ﭘﻮﺳﺖ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺯﯾﺒﺎ ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽ ﺭﺳﯿﺪ ﻣﺮﺩ ﺣﯿﻮﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺩﻭﺵ ﺍﻧﺪﺍﺧﺖ ﻭ ﺑﻪ ﺳﻤﺖ ﺁﺑﺎﺩﯼ… ادامه مطلب »

سجاد مقصودی
تاریخ نشر : ۱۴-۰۱-۹۵

سوپاپ اطمینان

1239 بازدید
حکایت

حاکمی کشوری را اشغال کرد ، به وزیر خود گفت : قوانینی وضع کن تا دهن این ملتو سرویس کنیم . فردای آن روز وزیر نزد شاه آمد و قوانین را خواند ! ! 1- مالیات 3 برابر فعلی 2- حقوق یک چهارم عرف بقیه کشورها 3- شاه صاحب جان و مال همه مردم است… ادامه مطلب »

امین فراست
تاریخ نشر : ۲۰-۱۱-۹۴
سعدی

سعدى در كتاب گلستان* ، خاطرات زيبايى از دوران جوانى و كودكى خود نقل مى كند كه گاه بسيار نكته آموز و دل انگيز است . در يكى از اين خاطرات مى گويد: ياد دارم كه در ايام كودكى ، اهل عبادت بودم و شب ها بر مى خاستم و نماز مى گزاردم و به… ادامه مطلب »

امین فراست
تاریخ نشر : ۱۲-۰۸-۹۴
هشت بهشت زندگی - ندای جوانی

مدرسه ای اقدام به بردن دانش آموزانش به اردو میکنه، که در مسیر حرکت اتوبوس به یک تونل نزدیک می شوند که نرسیده به آن تابلویی با این مضمون دیده میشود که حداکثر ارتفاع سه متر، و ارتفاع اتوبوس هم سه متر. ولی چون راننده قبلا این مسیر رو اومده بود با کمال اطمینان وارد… ادامه مطلب »

امین فراست
تاریخ نشر : ۱۱-۰۸-۹۴
شکسپیر - ندای جوانی

روزی فردی با شکسپیر بر سر مسئله ای به دعوا میکشند. آن شخص به شکسپیر انواع و اقسام فوش های رکیک را میدهد ولی شکسپیر در جواب به اون گفت: ” منم ویلیام شکسپیر هستم “. کسانی که شاهد ماجرای این دو بودند متعجب شدند و بعد از آن ماجرا از شکسپیر پرسیدند که تو… ادامه مطلب »

امین فراست
تاریخ نشر : ۰۵-۰۶-۹۴

كوتاه ولي عميق

1071 بازدید
کوتاه ولی عمیق حسین پناهی

در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به درختی ببندد. این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار… ادامه مطلب »

یاوری
تاریخ نشر : ۲۶-۰۵-۹۲

اميد

429 بازدید

روزي تصميم گرفتم كه ديگر همه چيز را رها كنم. شغلم را دوستانم را، مذهبم را زندگي ام !به جنگلي رفتم تا براي آخرين بار با خدا صحبت كنم. به خدا گفتم : آيا مي تواني دليلي براي ادامه زندگي برايم بياوري؟ و جواب او مرا شگفت زده كرد. او گفت :آيادرخت سرخس و بامبو… ادامه مطلب »

یاوری
تاریخ نشر : ۲۰-۰۵-۹۲
دستبندی : داستان کوتاه

داستان خدا

707 بازدید

داستان خدا مرد ثروتمندی وجود داشت که همیشه پر از اضطراب و دلواپسی بود. با اینکه از همه ی ثروت های دنیا بهره مند و بی نیاز بود اما قلبش هیچگاه شاد و آرام نبود.مرد خدمتکاری داشت که عشق و ایمان در وجودش موج میزد.روزی خدمتکار وقتی که دید مرد تا حد مرگ نگران و… ادامه مطلب »

روشن
تاریخ نشر : ۲۴-۰۴-۹۲
دستبندی : داستان کوتاه